بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

‌‌

اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
‌(توضیح بیشتر در پست اول)


دیشب اخبار داشت پرفروش‌ترین کتاب‌های عمومی طرح پاییزه‌ی کتاب رو اعلام می‌کرد. از کتاب‌هایی مثل خودت باش دختر، هنر خوب زندگی کردن و هنر شفاف اندیشیدن که بگذریم، می‌رسیم به من پیش از تو و دختری که رهایش کردی. :| به من بگید  دختری که رهایش کردی حرفی برای گفتن داره. :|

بقیه‌ی کتاب‌ها هم ملت عشق (انتظارش می‌رفت)، جزء از کل، دنیای سوفی، انسان خردمند و انسان خداگونه بودن. [لینک خبر]

از بین اونایی که نخوندم، دنیای سوفی و ملت عشق رو امیدوارم عمری باشه بخونم. دختری که رهایش کردی رو هم هرگز نمی‌خوام بخونم! :|

پ.ن. کتاب چگونه زمان را متوقف کنیم دیشب تموم شد و به زودی درباره‌ش می‌نویسم. (می‌دونم که همه‌تون منتظرید :دی)

پ.ن۲. به نظرتون برای استفاده از هشتگ کتاب‌باز باید حق کپی‌رایت بدم؟ :/

+ در راستای پست دیروز: کی گفت من اینقدر فکر دیگران باشم؟ دیروز که وسایلمو جمع کردم رفتم کلاس، وقتی برگشتم دیدم یه دختر پسره نشستن جای من. (برق نمی‌خواستن، احتمالا چون اون چند تا میز یه کم بزرگتره، برای نوشتن راحت‌تر بودن اونجا.) نشستم همون‌جا بغل دختره و دیدم چقد حرف می‌زنن. تازه چایی هم می‌خوردن و من چایی نداشتم :( امروز صبح که بعد از کلاسم اومدم هم اونجا بودن. نامردا :| فردا از ۷ صبح میام اصلا! :))

+ از دیشب تا حالا ۴۰ تا ستاره روشن شده. کی بخونه این همه پستو :))

  • فاطمه م_

این روزا از کتابخونه نقل مکان کردم به سالن مطالعه‌ی دانشکده. این قسمت سالن می‌شینم که میزاش یه کم بزرگتره، و ضمنا باید میز رو بکشی جلو که بتونی به پریز دسترسی داشته باشی. همیشه‌ی خدا یه پسره دو تا میز اون‌طرف‌تر سمت راستم هست. امروز هفت‌ونیم که دیدم ماهی باز نمیاد و گفتم برم بالا، اونم تو آسانسور بود. اینقد زود میاد. و حتی وقتایی که هفت و خورده‌ای شب میرم، هنوزم هست. معمولا یه پسره هم میاد دو تا میز اون‌ورتر سمت چپ من می‌شینه که از اون یکی پریز استفاده کنه. قاب پلاستیکی روی پریز دراومده* و روز اولی که دیدم اومد اینجا نشست، نگران بودم نکنه برق بگیردش! خودمونیم، قابل کراش‌زدن هم هست. :)) دیروز که تو سالن مطالعه ۱۱۰۰** می‌خوندم متوجه شدم اونم داره ۴۰۰ لغت تافل رو می‌خونه. من خوندن لغات رو قبلا برای کنکور شروع کرده بودم و الان چند وقته نمی‌دونم به چه هدفی دارم ادامه‌ش میدم. :) ولی انگار دور و برم زبان خوندن مساوی شده با اپلای کردن.

الان (نزدیک ۹ صبح) یه دختره زودتر اومده جاش نشسته (برا اونم ترسیدم برق نگیردش). منم یه کم دیگه باید برم سر کلاس و فکر کنم بهتره جمع کنم وسایلمو، چون بعدشم باید برم پیش استاد دومم که اونم معلوم نیست چقد دیر بیاد :)) ولی امیدوارم وقتی برگشتم جام هنوز خالی باشه. این -تقریبا- کنج رو دوست دارم. :) این که یه جای ثابت داشته باشم. (ولی نه مثل چند نفر دیگه که وسایل‌شون رو میذارن رو میزا بمونه که همیشه همون‌جا بشینن.) شبایی که حدود هفت و نیم میرم تعجب می‌کنم که این همه آدم هنوز نشستن. یه بار تا ۹ شب می‌مونم ببینم کی می‌خوان برن اینا :))

* در واقع یه بار که من داشتم سعی می‌کردم لپ‌تاپمو از برق بکشم، دراومد. D: و تقصیر من نیست. نصف پریزای دانشگاه همینطوری از جا دراومدن و رو هوان اینقد که جنس‌شون خوبه. :)) تازه پریز نمازخونه هم کار من بوده. =))

** من بهش میگم یازده دو صفر :))

پ.ن. چند شب پیش کلی غر رو همینطور پراکنده نوشتم ولی پستش نکردم. گفتم اینا بار منفی نداره لااقل. (فایده‌ای هم فک نکنم داشته باشه!)

  • فاطمه م_

هم‌زمان با اون رمانی که چند پست پیش حرفش بود، دارم کتاب نیمه‌ی تاریک وجود رو می‌خونم از خانوم دبی فورد. با عنوان اصلیِ The Dark Side of the Light Chasers. گفتم یه کم راجع بهش حرف بزنم چون با اینکه خیلی اهل خوندن این مدل کتابا نیستم، حرفای این برام جالبه و به‌نظرم میاد می‌تونه کمک کنه با یکی از دغدغه‌های ذهنی این روزام کنار بیام.

چیزی که تا اینجا (اواسط فصل سوم!) از کتاب فهمیدم اینه که آقا جان، ما آدما هر کدوم‌مون یه سری ویژگی‌های منفی داریم که خواسته یا ناخواسته، پنهان یا انکارش می‌کنیم. و از یه جایی به بعد این بخش تاریکِ پنهان شده شروع می‌کنه بهمون فشار آوردن! نویسنده میگه ما باید این تاریکی‌ها رو بپذیریم و ازشون استفاده کنیم که بتونیم خودمون رو بشناسیم و به اون ویژگی خوب متضادشون برسیم.

از طرفی میگه اگه شما از یه ویژگی تو یه نفر بدت میاد حتما اونو خودت هم داری و اگه تو اون موقعیت بودی ممکن بود تو هم همون رفتار رو بکنی. پس قضاوت نکن و سعی کن بری اون ویژگی‌تو بشناسی و این حرفا. (شاید بگید از همین حرفای روان‌شناسانه‌س که روزی صد بار تو کانالای تلگرامی کپی میشه و می‌خونیم. ولی خب نوع روایتی که یه کتاب داره خیلی متفاوته.)

چند تا جمله از دو فصل اول رو بخونیم با هم:

بیل اسپینوزا، مدیر همایش‌های لندمارک اجوکیشن، می‌گوید: «آنچه نمی‌توانی با آن باشی، نمی‌گذارد وجود داشته باشی.»

یونگ می‌گوید: «هیچ‌کس با تصور نور به نور حقیقی نمی‌رسد ولی به کمک شناخت تاریکی‌ها می‌توان به روشنایی حقیقت دست پیدا کرد.»

هر جنبه از وجودمان یک موهبت دارد. هر ویژگی یا هر خصلتی که که داریم به ما کمک می‌کند تا راه روشن زندگی را بیابیم و به وحدت و یگانگی برسیم. در همگی ما سایه‌هایی وجود دارد که قسمتی از حقیقت کامل ماست. در واقع سایه‌ها به ما می‌فهمانند که در کجای زندگی مشکل داریم و کامل نیستیم. ... وقتی با این سایه‌ها مواجه و آنها را پذیرا شویم، آن‌وقت شفا می‌یابیم.

تمرین فصل دومش این بود که به یه سری سوال درباره‌ی ترس‌هامون جواب بدیم. این که از چی می‌ترسیم یا می‌ترسیم دیگران چی رو در موردمون بفهمن؟ یا این که چی تو زندگیمون احتیاج به تغییر داره و چی داره مانع از تغییر دادنش میشه؟

نوشتن اینا خوب بود برام. طبیعتا یهو همه چیز حل نشد! ولی ذهنم کمی سبک شد. قبلا هم گاهی از نگرانی‌هام می‌نوشتم ولی این بار مجبور بودم در مورد بعضی چیزا بیشتر فکر کنم و تو خودم دنبال جواب بگردم. خلاصه که نوشتن خیلی خوبه :)

+ بک‌گراند قالب رو عوض کردم و عکسه رو خیلی دوست دارم. شما هم فرض کنید اون فضانورده منم که دارم براتون دست تکون میدم! :)

  • فاطمه م_

دو نفر شدم؛

یکی از من‌ها بهونه می‌گیره، نق می‌زنه و گریه می‌کنه،

منِ دیگه بغلش می‌کنه و با مهربونی بهش میگه درست میشه.

بلند شو فقط. قدم اول رو بردار. درست میشه.

+ ذهنم خیلی شلوغ شده. چند تا عنوان تو برچسبا نوشتم که یادم بمونه درباره‌شون بنویسم.

+ این سه چهار روز حسابی خسته‌م کرده. فی‌الواقع از سبکی هفته‌ی قبل کاملا معلوم بود این هفته به تلافیش سنگین میشه!

+ دارم اشتباه قبلیم رو تکرار می‌کنم. حواستو جمع کن فاطمه! بهونه نیار! پاشو پِی‌ش رو بگیر زودتر!

  • فاطمه م_

یه مدت اینجوری بودم که به راحتی برای کمک به دیگران وقت می‌ذاشتم، مثلا قسمتی از تکلیف یا ترجمه‌ی دوستی رو انجام می‌دادم یا وقت می‌ذاشتم چیزی رو بهش یاد بدم. در حالی که خودم کار داشتم، انگیزه‌م برا انجام کار اون بیشتر بود. حالا این رو می‌شه از دو جنبه بررسی کرد:

یه قسمتش اینه که دلم می‌خواسته نه نگفته باشم و اینکه اون دوست بعدا از من به نیکی و معرفت یاد کنه! یا تو موقعیت دیگه‌ای منم بتونم راحت ازش کمک بخوام. (مهرطلبی؟!)

قسمت دوم این که از کارهای خودم فرار می‌کردم چون مجبور به انجام‌شون بودم، در حالی که کار دوستم رو داوطلبانه می‌خواستم انجام بدم و موضوعش هم چیزی بوده که بلد بودم و نیازی نبوده برای انجامش انرژی خیلی زیادی -نسبت به کار خودم که چیز جدیدی بوده- بذارم. (بی‌انگیزه بودن و تنبلی؟!)

حالا، امشب تو اوج کارهای خودم (که طبق معمول آخر هفته‌ها حوصله‌ی انجام دادن‌شون رو ندارم)، دیدم دوستم که درگیر ارائه‌ی پروژه‌ی فرداشه، تو گروه گفته کسی می‌تونه تو ترجمه‌ی یه مقاله بهش کمک کنه؟ ازش خواستم مقاله رو برام بفرسته ببینم چطوریه، ولی دیدم خیلی سخت و تخصصیه و بهش گفتم ببخشید نمی‌تونم. شاید اگه وقت میذاشتم می‌تونستم، ولی فقط با نگاه کردن به صفحات زیاد و فونت ریزش چشمام شروع به سوختن کرد :| (البته یه صفحه‌شم براش ترجمه می‌کردم اوکی بود و می‌دونم که مشکل فونت با زوم کردن حل میشه!)

از نه گفتنم ناراحت نیستم، فقط دارم به این فکر می‌کنم بهتر نبود از اول بهش نمی‌گفتم؟ اینطوری ناامیدترش نکردم؟

پ.ن. البته که آدم نباید کارای خوبی رو که برای دیگران کرده هی یادآوری کنه! ولی اگه اونم یادش رفته باشه، خودم یادمه که سر یه کاری چقدر کمکش کردم و ازش جبران نخواستم.

پ.ن۲. انصافا ترجمه‌ی مقاله مسخره‌ترین کاریه که استادا از دانشجو می‌خوان :|

+ دانشجو! روزت مبارک!خنده کاش بدونیم دنبال چی هستیم و می‌خوایم چی کار کنیم! :)

  • فاطمه م_