بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سوتی‌ها» ثبت شده است

حرف زدن با دکتر ماهی این حسو بهم میده که هیچی بارم نیست. مخصوصا امروز که اتفاقی دیدمش و مجبور شدم تا جلو در دانشگاه دنبالش بدوم و در حالی که سعی می‌کردم خودمو بهش برسونم، خلاصه‌ی حرفای تو ذهنم رو بگم. احساس می‌کردم تو اون وضعیت خیلی دارم تقلا می‌کنم برا جمله بندی‌هام! :/ تهش بهم گفت باز برو مقاله بخون. میگه من می‌خوام با هم موضوع انتخاب کنیم. راست میگه، ولی کاش یه کم بیشتر جهت بده!

فردا دیگه بااایددد برم سراغ دکتر برقی* (:|) ببینم اصن یه نصفه ظرفیت داره یا اول ترم یه چیزی رو هوا بهم گفته و منو یادش رفته. (از بس خودم نرفتم سراغش که اول از جانب ماهی مطمئن بشم.)

دو جلسه پیش ماهی سر کلاسش پرسید کیا با نرم‌افزار opensim کار کردن، گفتم من؛ یه ذره سر پروژه‌ی فلان درس. بعد توضیح دادم یه کم، چشماش چهار تا شد گفت فلان چیز نبود؟ گفتم نه همین بود. در واقع اصلا یادم نمی‌اومد اون قسمت پروژه رو تو این نرم‌افزار چی کار کردیم، توضیحم که می‌دادم فقط کارای قبلشو گفتم. اون اسم رو از اینجا یادم مونده بود که چند روز پیش گوشه‌ی جزوه‌ی بیومکانیکم دیده بودمش. بعد از کلاس شک کردم رفتم دوباره نگاه کردم دیدم open flow بوده. و بعدا فهمیدم چقد کار opensim فرق داره با این و چرا اصن تو خواستی خودی نشون بدی سر کلاس؟ :)) خوب شد اول کلاس بود و هنوز همه نیومده بودن... ولی همین‌جا وایسا! تموم شد رفت، نباید بذارم این حس، اعتمادبه‌نفس‌مو بگیره. تازه دارم میفتم رو دور سوال پرسیدن و این برام خوبه، حتی اگه چرت بپرسم.

* دکتر برقی؛ به این علت که اکثرا درسای برقی ارائه میده! مکاترونیک، کنترل و قس علی هذا.

** ماهی برق‌دار؛ از این جهت که پروژه برداشتن با این دو نفر چه شود :|

‌‌

پ.ن. شنبه‌ی دیگه میان‌ترم فیزیولوژی دارم و هنوز منتظرم یکی بیاد بشینه یادم بده :| جمعه هم دِدلاین تحویل دو تا تکلیف شناسایی سیستمه (با برقی!) و راستش خوشحالم این بهانه‌ها رو دارم که جمعه جشن عقد یه دوستی رو نرم :/

  • فاطمه م_

امروز رفته بودم دانشگاه دنبال گرفتن یه نامه که برای ثبت نام ارشد لازمه. (معمولا همینقد دقیقه نودی‌ام :دی) بعدش رفتم پیش دوستم که دفاع داشت. روز پروژه‌ی دانشکده برق و کامپیوتر بود و همه‌شون تو محوطه‌ی دانشگاه جمع بودن و پوستر زده بودن و برای داورا ارائه می‌دادن.

ارائه‌هاشون که تموم شد، همراه با یه دوست دیگه رفتیم آمفی تئاترشون که پروژه‌های برترو اعلام کنن. یه تعداد رو دانشکده انتخاب کرده بود (از جمله پروژه‌ی همون دوستم)، و یه تعداد هم چند تا شرکتی که اومده بودن بازدید.

مجری که داشت اسم این شرکتا رو می‌گفت، تپسی رو هم اسم برد. من برگشتم به دوستم گفتم این تپسی هم همه جا هست :)) یهو از ردیف جلو یه آقایی برگشت خیلی بد نگاه کرد :| من آروم‌تر به دوستم گفتم: ناراحت شد؟ :)) زیادی بلند گفتم؟ :)))

گذشت تا نماینده‌های شرکتا رو صدا کردن برا اعلام برنده‌ها. و موقعی که همون آقا به عنوان نماینده‌ی تپسی پاشد رفت بالا، همزمان منم تو صندلیم رفتم پایین =))

آیا فکر می‌کنید من از این داستان درس گرفتم که بلند به اشخاص حقیقی و حقوقی تیکه نندازم؟ دو دقیقه بعدش که گفتن تپسی جایزه‌شو بعد از مراسم میده، باز برگشتم به دوستم گفتم این تپسی می‌خواد بپیچونه :)) و یهو به ذهنم رسید نکنه این دفه اون خانومه که همراه آقاهه بود، برگرده یه چیز بگه :))

که بخیر گذشت و متواری گشتیم! :))

آخرشم فهمیدیم جایزه‌شون سی تا کد تخفیف تپسی بوده. :/

پ.ن. پیش زمینه‌ی ذهنیم یکی از بچه‌هاشون بود که می‌دونستم یه مدت تو تپسی بوده، به‌علاوه‌ی یکی از استادا که امروز دوستم تعریف می‌کرد.

پ.ن۲. تبلیغشونو گذاشتم تو عنوان که از دلشون دربیارم :دی

+ اون وسطا یه سر رفتم دانشکده‌ی خودمون دنبال یکی از استادا، که باز هم نیومده بود :| میگن تلفن و پیامم جواب نمیده ://

  • فاطمه م_