بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در باب ِ» ثبت شده است

من بیشتر وقتا به جای وی‌پی‌ان، با پراکسی‌های خود تلگرام بهش وصل میشم. اگه استفاده کرده باشین، حتما دیدین که خیلی وقتا اون کانالی که ازش پراکسی گرفتین بدون اینکه حتی عضوش باشین، پین میشه اون بالا. و خیلی وقتا کانالایی که موضوعای مختلفی دارن، میان چهار تا پراکسی هم می‌زنن و اینطوری بیشتر دیده میشن. بعضا کانال‌های غیر اخلاقی هم پیدا میشه این وسط، که منم سریع پراکسی رو عوض می‌کنم!بی تقصیر =))

حالا امروز یه کانال خبری اومده بود اون بالا، که خودش مرتب داشت تبلیغ یه کانال دیگه رو می‌کرد. به این شکل که: سازمان ژئوفیزیک اعلام کرد مردم امشب آماده‌ی زلزله‌ی ۷.۲ ریشتری باشند! بعد اگه می‌خواستی لیست شهرهایی که قراره توشون زلزله بیاد رو ببینی باید تو کانال زیر عضو می‌شدی! رفتم تو اون کانال (که اسمش موثق نیوز بود!) ببینم نکنه علم پیشرفت کرده و من خبر ندارم! و دریغ از حتی یه گزارش از شهرهای رو گسل، زلزله‌های اخیر، یا هر چیزی که به شکلی مربوط به زلزله باشه!

می‌دونم که این مسئله چیز جدیدی نیست، ولی واقعا چرا بعضیا اینطور به شعور مخاطب توهین می‌کنن؟ (یا چرا می‌ذاریم توهین کنن؟) صرفا برا تبلیغه؟ یا شایعه‌پراکنی؟ یا چی؟

خوشحالم که مدت زیادیه هیچ سایت و کانال خبری رو دنبال نمی‌کنم! امتحان کنید و نگران نباشید؛ اگه یه هفته از اخبار جزئی ایران و جهان (که به هر حال به شایعات هم آلوده میشه) مطلع نشید نه تنها چیزی از دست نمی‌دید، اعصابتون هم راحت‌تر میشه.

خبرای مهم هم بالاخره خودشونو به گوش آدم می‌رسونن.

پ.ن. حالا زلزله که خوبه. بعدش باز یه خبر الکی گذاشت که اگه می‌خواین کلیپ تعرض فلان معلم به دانش‌آموزش رو ببینید برید تو این کانال :|

پ.ن۲. مسئول محترم! ضرری که فیلتر کردن تلگرام داشت، خود تلگرام نداشت!

+ اولش فقط پاراگراف دوم پست رو می‌خواستم بنویسم. چرا اینقدر حرف می‌زنم من؟ :))

  • فاطمه م_

دکتر ماهی (دیگه اسمش همین باشه اینجا :دی) سه جلسه‌س نیومده. شنبه که دیگه خبر هم نداده بود نمیاد! امروز با یکی از آقایون همکلاسی که دانشجو دکتراس، و یکی دیگه از پسرای ورودی‌مون که اونم می‌خواد باش پروژه برداره، رفتیم کتابخونه سراغشو بگیریم. طبیعتا نبود. منشیش همدردی کرد باهامون، از دو نفرمون شماره گرفت و گفت هر وقت اومد برامون ازش وقت می‌گیره (ببین چه گیری افتادیم‌ها!). بعدم گفت فردا دیگه کلاسشو میاد. البته در پایان ذکر کرد که هیشکی از یه دقیقه بعد دکتر خبر نداره =)))

موقعی که داشتیم از دانشکده می‌رفتیم کتابخونه و برمی‌گشتیم، تو مدتی که شاید پنج دقیقه هم نشد، این دو تا پسر مخ منو خوردن از بس که راجع به پروژه‌هایی که تا حالا انجام دادن و قراره بدن حرف زدن.

خودم دارم حس می‌کنم که نسبت به کارشناسی از نظر پیگیری و انجام دادن کارهای درس‌ها خیلی بهتر شدم و سر کلاس‌ها هم فعال‌ترم. ولی همچین وقتایی این حس بهم دست میده که چقد یه عده تو زمینه‌های مختلف کار کردن و کاش منم تو کارشناسی فعال‌تر بودم.

تو دو تا از تابستون‌های کارشناسی دو تا دوره‌ی مربوط به رباتیک رفتم و آخر هر دو، استادهاشون (که از سال بالایی‌های خودمون بودن) بهمون گفتن بعدا با همین گروه پروژه انجام میدیم و ربات و مقاله و این کارا. ولی هیچ‌کدوم پیگیری نکردن بعدش... یا شاید ما پیگیری نکردیم :)

با این وجود، بین بچه‌های ورودی جدید چیزایی هم هست که بیشتر از بعضیا بلد باشم. مثلا امروز یه تیکه‌هایی از متلب* رو به دو تا از بچه‌ها یاد دادم. (صادقانه بگم؛ عصبی میشم از اینکه بخوام یه ساعت یه سری بدیهیات -از دید خودم- رو توضیح بدم! :/ بعد یه بار یکی بهم می‌گفت بهت میاد یه معلم مهربون باشی :| )

خلاصه میگم کاش بتونم فعال‌تر شم و هم اینکه زودتر استادم رو قطعی و موضوعمو مشخص کنم.

* متلب نام نرم‌افزاری است و طبیعتا با مطلب متفاوت می‌باشد!

پ.ن. قرار شده اگه خبری شد و منشی دکتر به من زنگ زد، من به اون دو تا بگم. شیطونه میگه نگم :))

پ.ن۲. این پسر ارشده دیگه زیادی فعاله. هر چی پوستر همایش و نمایشگاه هست می‌فرسته تو گروه. هر کی هم سوال تخصصی می‌پرسه یه پای جواب دادنش ایشونه. رو اعصابه :/

  • فاطمه م_

تو پست دیشب من اولش یه چیزای دیگه هم نوشته بودم که پاکشون کردم :)) یه تیکه‌ش درباره‌ی یکی از دوستام بود که خیلی به نظرم آدم مستقلی میاد. نکته‌ی جالب اینکه یکی دو ساعت بعد از پستم، بهم پیام داد و شروع کردیم به صحبت کردن.

یه کم حالش گرفته بود. می‌گفت شرایطش سخت شده و طوریه که فقط خودشه و خودش.

بهش گفتم که امروز ذهنم درگیر این وابستگی خودم شده بوده و خیلی وقتا تو رو می‌بینم غبطه می‌خورم بهت :) گفتم که مطمئنم هر چی باشه از پسش برمیای.

متقابلا اونم گفت تو یه سری مسائل دیگه (که داشتیم راجع بهش حرف می‌زدیم) اونم بارها خواسته جای من باشه. بهم گفت که هر کی راه خودشو میره، خودمو دست کم نگیرم و این حرفا.

آخرش فک کنم حال جفتمون بهتر شد. فک کنم گاهی که درگیر مشکلای زندگی یا ضعف‌هامون می‌شیم، لازمه به خودمون یادآوری کنیم (یا کسی باشه که یادمون بیاره) که اگه یه جا مشکل داریم، تو خیلی زمینه‌های دیگه خوبیم. که ممکنه حواس‌مون بهشون نباشه ولی بعضیا حسرت همونا رو بخورن. اون نقاط قوت رو یادمون نره :)

پ.ن. امروزم زنگ زد و با هم اول رفتیم کهف‌الشهدا و بعدش شهرکتاب، و حالمون بهترتر شد! ^_^

+ پستو که ویرایش می‌کنیم دوباره ستاره‌ش زرد میشه، نه؟ به‌هرحال به نظرم پستی جدا می‌طلبید :)

  • فاطمه م_

یکی از مسائلی که تازگی خیلی درگیرشم، استقلال داشتنه. یا در واقع استقلال نداشتن.

احساس می‌کنم تو این سن دیگه لازمه تو یه مواردی مستقل شده باشم. خودمو با دوستام و دور و بریام مقایسه می‌کنم و می‌بینم تو یه سری مهارتایی که اونا خیلی بهتر از من بلدن، من هنوز وابسته‌ی خونواده‌م. شاید تک‌تکشون موارد خیلی مهمی نباشن، ولی جمع که بشن به موقعش خوب می‌تونن حس بی‌عرضگی به آدم بدن.

خب خیلی مواردش تقصیر خودمه که کم وقت گذاشتم و سمت‌شون نرفتم. در مورد بعضیا هم حس می‌کنم از سمت خونواده بیشتر بهم استرس داده شده تا فرصت و اعتمادبه‌نفس. که احتمالا باز تقصیر خودمه که اینقد اعتمادبه‌نفسم پایینه!

البته الان چند وقتیه که جدی‌تر شدم و دارم کم‌کم بهتر میشم! ولی بازم نمی‌تونم از خودم راضی باشم...

چند روز پیش داشتم با یکی از دوستام راجع به پیاده‌روی اربعین حرف می‌زدم. اون قراره با همسرش بره. بهش گفتم من خونواده‌م با اینکه اردوهای جمعی مدرسه و دانشگاه یا سفرای یه روزه با تور دانشگاه رو راحت اجازه می‌دن، ولی فک نکنم اینو اجازه بدن تنها برم (که خب تا حدی منطقی هم هست) و حتی مطرح کردنشم برام یه کم سخته. می‌دونی چی گفت؟ گفت ازدواج کنی دیگه راحت میشی!

قضیه اینه که من دلم نمی‌خواد صرفا به خاطر مستقل شدن برم ازدواج کنم! (که اونم خودش یه سری مسئولیت‌ها و شاید محدودیت‌های خودشو داره.) و اصلا فکر می‌کنم اینکه یه آدم (چه دختر چه پسر) بخواد برای فرار از تنهایی، وابستگی یا این‌جور چیزا ازدواج کنه، اگه وضعشو بدتر نکنه بهترم نمی‌کنه. این چیزا رو هر کس اول از همه باید بتونه با خودش حل بکنه...

+ این پست در حال گوش دادن به آلبوم «کجا باید برم» روزبه بمانی نوشته شد، و شاید بخشی از فاز ناله‌ی حاکم بر پست تحت تاثیر فاز غمگین آهنگا باشه! :))

+ اندازه‌ی فونت همینطوری خوبه یا این اندازه باشه بهتره؟

  • فاطمه م_

(اگه حال خوندن نداشتین، حرف اصلی پست همون چند خطِ پاراگراف سومه.)

تو محله‌مون یه حسینیه هست که تو مراسمای محرم جزو جاهای درست حسابی محل محسوب میشه. (حتی هر شب دهه‌ی اول شام میده :دی) ما هم خیلی ساله محرم اگه تهران باشیم، به خصوص تاسوعا عاشوراها رو میریم اونجا. ولی من مخصوصا از دبیرستان به بعد، کمی از جَوِش خسته شدم؛ گرچه مراسمش خوبه، خانومای مسن زیادی میان و می‌شینن دور هم به حرف زدن و نه از سخنرانی چیزی می‌فهمی نه از روضه. حتی یادمه یه بار اینقد سر و صدا بود، آقایون از پایین تذکر دادن :)) (طبقه‌ی بالا که خانومان، دید داره به پایین.) و یه سری بی‌نظمی‌های اینطوری. ضمن اینکه می‌شنوی آقایون اون پایین خیلی با شور دارن عزاداری می‌کنن و خانوما نشستن آروم سینه (و بعضا حرف!) می‌زنن. خب طبیعتا هیچ‌جا رسم نیست خانوما اون شور رو داشته باشن، ولی اینا عموما دیگه خیلی شُلن! اینو وقتی فهمیدم که سال پیش دانشگاهی، چند شب با چند تا از دوستام رفتیم یکی از هیئت‌های نسبتا بزرگ. دیگه نمی‌شد منو جمع کرد. مامان بابام اوکی بودن و منو می‌رسوندن اونجا، ولی (به جز یکی دو بار که همراهی کردن) خودشون همون مسجد محل رو ترجیح می‌دادن. چند سالم هست یه هیئت نسبتا بزرگ دیگه اومده نزدیک خونه‌مون و اونجا رفتن برا من خیلی راحت‌تره. حتی شده یازده شب تنها پیاده بیام خونه :))

امسال مامانم هم چند شب باهام اون دو جا رو اومد و خوشش اومد :)) می‌گفت حالا می‌فهمم چرا با مسجد حال نمی‌کنی! ولی به هر حال ظهر تاسوعا و عاشورا رو همون مسجد رفتیم. (و خلوت بودنش نسبت به سال‌های پیش یه کم برام عجیب بود.) یه تلویزیون اضافه کرده بودن که عزاداری آقایون رو نشون میداد، که دیگه خانوما (مخصوصا بچه‌ها) خم نشن از رو نرده‌ها پایین رو نگاه کنن! از تلویزیون که نگاهشون می‌کردم یاد اون حسرتِ با شور عزاداری کردن و سینه زدن افتادم.

می‌خوام بگم یه چیزایی شاید ارزش نباشه، درست نباشه یا شاید اونقدری که فکر می‌کنی کار باحالی نباشه! ولی وقتی به خاطر حیا یا عرف یا هر چیز دیگه نمی‌تونی انجامش بدی، برات کم‌کم حسرت میشه. مثل همین عزاداری با شور، یا طبل و زنجیر زدن تو دسته‌ها! یا حتی اون قضیه‌ی ورزشگاه رفتن! یا موتور سواری! و...

من حتی هیچ‌وقت موقعیت این برام پیش نیومده که تَرک موتور بشینم. و یکی از همین شبا که با دو تا از دوستام رفته بودیم هیئت، وقتی گفتن بابای یکی‌شون به خاطر ترافیک هر دو رو با موتور رسونده (و اینم ذکر کردن که چقد تو راه خندیدن!)، با همون جمله‌های اول روضه‌خون رفتم زیر چادرم. و با اینکه موتور مسئله‌ی خیلی مهمی نبود، ولی نفهمیدم دارم برای کدوم قضیه گریه می‌کنم.

پ.ن. شما هم از این مدل حسرتا دارید؟ چه دخترا چه پسرا :)

  • فاطمه م_

یکی از همکلاسی‌های دانشگاه هست که اسم هر خواننده، نویسنده، شاعر، کارگردان، بازیگر یا سیاستمداری که دوس داره (که بیشتر وقتا واقعا هم آدمای شاخ اون رشته هستن) رو با پیشوند استاد و دکتر و سلطان و حتی خدا به کار می‌بره! مثلا: خدااای شعر پست مدرن! یا فلانی خداس! بعد خدا نکنه از یه چیز بدش بیاد. مثلا آخرین موردی که یادمه سر این مسابقه‌ی خنداننده‌شو بود. من با اجرای یکی‌شون خیلی حال کرده بودم، بعدش که رفتم اینستا دیدم ایشون تو استوریش طرفو با خاک یکسان کرده، ولی با یه سری جملات و کلماتی که آدم تو اون لحظه فکر می‌کرد طرف تو زمینه‌ی استندآپ فوقِ تخصص داره. من چند ثانیه پوکر فیس بودم که پس نکنه من ابلهم که خوشم اومده از اجرا!

یا مثلا یه آشنای دیگه بود، اینقد از یه نویسنده‌ای که من یکی از کتاباشو خونده بودم تعریف می‌کرد، من رفتم دنبال بقیه‌ی کتاباش. خب تو اون مورد سلیقه‌م باهاش یکی بود. ولی یه بار یه کتاب دیگه معرفی کرد، رفتم خریدم دیدم اونقدرم برام جالب نیست. در کل یه مدت تحت تاثیر سلیقه‌ی کتاب و موسیقی طرف بودم. :)) نه اینکه از اون فرد خوشم بیاد، صرفا توانایی خوبی داشت تو خفن نشون دادن چیزایی که دوس داره.

کلا بعضیا وقتی می‌خوان از یه چیزی/کسی تعریف کنن می‌تونن کلی ببرنش بالا، و اگه از چیزی/کسی بدشون بیاد می‌تونن قشنگ بکوبنش. حالا اگه تو اون مورد موافق‌شون باشی حس می‌کنی خب ایول چقد منم خفنم! ولی اگه مخالف باشی حتی حس خنگ بودن هم می‌تونه بهت دست بده. :)) در حالی که ممکنه هیچ تخصصی هم نداشته باشن و صرفا از روی علاقه یا عدم علاقه‌ای که یه کم تعصب هم قاطیشه دارن اینجوری میگن.

و مشکل از همون تعصبه! تا جایی که به خاطر چیزی که دوس داری، اونایی که سلیقه‌شون مثل تو نیست رو با خاک یکسان نکنی اشکالی نداره، از هر چی می‌خوای تعریف کن و هر چیو می‌خوای نقد کن. ولی تو رو خدا یه جور رفتار نکن انگار تخصصشو داری. :))

امیدوارم نرفته باشم تو فاز جملات شعارگونه. صرفا موضوعی بود که یه مدته تو ذهنمه بنویسم ازش. و تازه توجه کنید که این حرفا و تجربه‌ها همه‌ش راجع به اختلاف سلیقه بود نه عقیده! [اموجی کوبیدن دست بر پیشانی!]

پ.ن. حالا مثلا خوبه منم بیام بگم هر کی از آلبوم جدید چاوشی خوشش نیومده، اصن نمی‌دونه موسیقی چیه؟ نه خوبه بگم؟! :))

پ.ن۲. جمع‌های مکسری که تو عنوان نوشتم، فک نکنم تو خود زبان عربی هم استفاده بشن :|

  • فاطمه م_