بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

‌‌

اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
‌(توضیح بیشتر در پست اول)


۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانش‌جویی» ثبت شده است

این پست حاوی مطالب پراکنده و غُر مانندی از روزهای کسل‌کننده‌ی فرجه‌س! از اونجایی که این روزا خودم بیشترِ پست‌های طولانی رو حال ندارم بخونم، این انتظارو دارم که پست منم هیشکی نخونه :))

  • فاطمه م_

پنج‌شنبه. صدای (؟!) منو از سالن مطالعه‌ی (نسبتا شلوغ) دانشکده می‌شنوید!

هیچ‌وقت، تاکید می‌کنم هیچ‌وقت، فریب اعتماد به‌نفس اول ترم‌تون -که باعث میشه فکر کنید در طول ترم می‌خونید و تراکم امتحانا هر جور باشه از پسشون برمیاید- رو نخورید!

الان من شنبه صبح امتحان دکتر ماهی رو دارم، یکشنبه صبح امتحان دکتر برقی، و بعدازظهرش امتحان فیزیولوژی! و با اینکه کل هفته اومدم اینجا درس بخونم، هنوز هیچ‌کدومشون تموم نشده و فکر نکنم هم بشه :)) (خدا رو شکر امتحان چهارمم ده روز بعد از ایناس.)

این چند روز گرچه هم اینجا سر می‌زدم هم اینستا، ولی خب خیلی کمتر میومدم و باعث شد بفهمم اگه چهار تا پست و استوری رو هم از دست بدم هیچ اتفاق بدی نمیفته! :دی (یه جور وسواس داشتم قبلا که هیچی رو از دست ندم!)

امروز هم دوستام قرار بوده صبح برن خونه‌ی یکی دیگه از بچه‌ها که تولدشه، و من یه مقدار خوشحالم که نرفتم چون معنیش اینه که تو «نه» گفتن بهتر شدم!

دیشب رسما رد داده بودم. سوار اتوبوس شدم به سمت خونه، و به نظرم رسید ترکیب صدای موتور و بخاریش شبیه صدای هواپیما شده :| همزمان هم حس کردم تو  اتوبوسای فرودگاهم به سمت هواپیما و هم حس کردم تو خود هواپیمام (مخصوصا که داشتیم می‌رفتیم روی پل). خیلی عجیب بود. :/

چند هفته پیش هم یه شب منتظر ماشین ایستاده بودم، و سایه‌م افتاده بود رو دیوار. ماشینای دیگه که رد می‌شدن هر کدوم دو تا از سایه‌هامو با خودشون می‌بردن! :/ :((

خلاصه که حس می‌کنم عقلمو دارم از دست میدم :))

  • فاطمه م_

دیروز با دوستم رفته بودم نمایشگاه ساخت ایران. یه دوست دیگه‌مون هم اونجا بود. شرکت‌شون اونجا غرفه داشت. اولین بارم نبود نمایشگاه تخصصی می‌رفتم ولی این بار به این هدف بود که شرکتای مربوط به رشته‌مو ببینم و یه کم ایده بگیرم. که رفتم دیدم بازم هیچی نمی‌فهمم. اگه هم چیز آشنایی می‌دیدم برام سوال پیش نمی‌اومد که بپرسم. دو تا غرفه‌ی مرتبط رو رفتم گفتم توضیح بدن. یه کم توضیح می‌دادن منتظر می‌موندن ببینن من دقیق چی می‌خوام بدونم که منم نمی‌دونستم دیگه چی بپرسم. یه غرفه رو هم دیدم مربوط به جایی که کارآموزی اولم رو رفته بودم. آشنا بودنش حس خوبی داشت ولی جلو نرفتم چون حرفی نداشتم!

دیگه یه کمی هم تو غرفه‌ی اون دوستمون نشستیم و چایی خوردیم. بعد برگشتم دانشگاه. تو راه برگشتن یه حس خوبی داشتم. به نظرم رسید حس خوبِ ناشی از برگشتن به کنج امنم تو سالن مطالعه‌س! :/

پ.ن. نمی‌دونم چرا اصولا سوال برام پیش نمیاد. سر کلاسا هم خیلی کم سوال برام پیش میاد که نصف‌شونم نمی‌پرسم. :|

+ هفت و نیم صبح چهارشنبه اومدم دانشگاه، و تنها کسی که قبل از من اومده تو سالن مطالعه همون پسر ترسناکه‌س که گفته بودم همیشه زود میاد. (اون موقع نگفته بودم ترسناکه البته. حالا که به اون پست اشاره شد، اینم بگم خودم اومدم این یکی میز از اون پریزی که قابشو اشتباهی کندم استفاده می‌کنم!)

+ یه هل بدین صد تایی بشیم! :دی

  • فاطمه م_

دیروز که دیدم مقاله‌های جدید دارن زیاد میشن، مندلی* رو باز کردم که مرتب‌شون کنم و مقاله‌هایی رو دیدم که پارسال این موقعا درگیر خوندن‌شون بودم. یه نگاه به عنوان‌های آشناشون کردم و مندلی رو بستم. :|

مقاله‌ای که می‌خواستم بخونم رو همینطوری عادی باز کردم. دیدم یه مکانیزم طراحی کرده و برای بهینه‌سازیش از یه الگوریتمی استفاده کرده که اسمش برام آشنا بود. یاد پارسال این موقعا افتادم که تا وسطای ترم، کلاس بهینه‌سازی رو مستمع آزاد می‌رفتم. فکر کردم کاش پارسالم این مقاله رو دیده بودم، و کاش برای بهینه‌سازی مکانیزمی که برای پروژه‌ی پایانیم طراحی کرده بودم، بیشتر وقت می‌ذاشتم و کار دقیق‌تری می‌کردم. خلاصه که تمام مدت خوندن مقاله حس عجیبی داشتم؛ ترکیبی از هیجان و غم!

بعدتر تو آینه‌ی دستشویی توجهم به روسریم جلب شد. همون روسری نخی بنفشی که چند روز مونده به دفاعم، موقعی که برای برش لیزر قطعات رفته بودم انقلاب، برگشتنی از تو مترو خریدم که حال خودمو خوب کنم. فک کنم ۵ تومن خریدمش، ولی الان باورم نمیشه! روز دفاعم هم همونو سرم کرده بودم. :)

یه روزایی هم هر چیز کوچیکی می‌تونه تو رو یاد یه اتفاق یا بازه‌ی زمانی خاصی بندازه.

رفتم پست‌های آذر و دی و بهمنِ پارسالِ وبلاگ قبلیم رو نگاه کردم ببینم از حالم چی می‌نوشتم. در این باره فقط بهمن و بعد از دفاع یه پست گذاشته بودم و همه‌ی غرهامو یه‌جا توش خالی کرده بودم! اولش نوشته بودم: شاید مهم‌ترین چیزی که این چند ماه یاد گرفتم این بود که فقط خودمم که می‌تونم به خودم کمک کنم. و آخرش که گفته بودم پروژه‌ی بعدی کنکوره، جمله‌ی آخرم این بود: حقیقت اینه که به شدت دلم روشنه و مطمئنم به خودم. ... هوم! خوندنش باعث شد لبخند بزنم. لبخند واقعی. :)

+ وقتی آدم یه هفته همه‌ش دانشگاهه، متاسفانه این روزمرگی خودشو تو پست‌هاش هم نشون میده!


* Mendeley: از نرم‌افزارهای مدیریت و دسته‌بندی مقالات

  • فاطمه م_

این روزا از کتابخونه نقل مکان کردم به سالن مطالعه‌ی دانشکده. این قسمت سالن می‌شینم که میزاش یه کم بزرگتره، و ضمنا باید میز رو بکشی جلو که بتونی به پریز دسترسی داشته باشی. همیشه‌ی خدا یه پسره دو تا میز اون‌طرف‌تر سمت راستم هست. امروز هفت‌ونیم که دیدم ماهی باز نمیاد و گفتم برم بالا، اونم تو آسانسور بود. اینقد زود میاد. و حتی وقتایی که هفت و خورده‌ای شب میرم، هنوزم هست. معمولا یه پسره هم میاد دو تا میز اون‌ورتر سمت چپ من می‌شینه که از اون یکی پریز استفاده کنه. قاب پلاستیکی روی پریز دراومده* و روز اولی که دیدم اومد اینجا نشست، نگران بودم نکنه برق بگیردش! خودمونیم، قابل کراش‌زدن هم هست. :)) دیروز که تو سالن مطالعه ۱۱۰۰** می‌خوندم متوجه شدم اونم داره ۴۰۰ لغت تافل رو می‌خونه. من خوندن لغات رو قبلا برای کنکور شروع کرده بودم و الان چند وقته نمی‌دونم به چه هدفی دارم ادامه‌ش میدم. :) ولی انگار دور و برم زبان خوندن مساوی شده با اپلای کردن.

الان (نزدیک ۹ صبح) یه دختره زودتر اومده جاش نشسته (برا اونم ترسیدم برق نگیردش). منم یه کم دیگه باید برم سر کلاس و فکر کنم بهتره جمع کنم وسایلمو، چون بعدشم باید برم پیش استاد دومم که اونم معلوم نیست چقد دیر بیاد :)) ولی امیدوارم وقتی برگشتم جام هنوز خالی باشه. این -تقریبا- کنج رو دوست دارم. :) این که یه جای ثابت داشته باشم. (ولی نه مثل چند نفر دیگه که وسایل‌شون رو میذارن رو میزا بمونه که همیشه همون‌جا بشینن.) شبایی که حدود هفت و نیم میرم تعجب می‌کنم که این همه آدم هنوز نشستن. یه بار تا ۹ شب می‌مونم ببینم کی می‌خوان برن اینا :))

* در واقع یه بار که من داشتم سعی می‌کردم لپ‌تاپمو از برق بکشم، دراومد. D: و تقصیر من نیست. نصف پریزای دانشگاه همینطوری از جا دراومدن و رو هوان اینقد که جنس‌شون خوبه. :)) تازه پریز نمازخونه هم کار من بوده. =))

** من بهش میگم یازده دو صفر :))

پ.ن. چند شب پیش کلی غر رو همینطور پراکنده نوشتم ولی پستش نکردم. گفتم اینا بار منفی نداره لااقل. (فایده‌ای هم فک نکنم داشته باشه!)

  • فاطمه م_

یه مدت اینجوری بودم که به راحتی برای کمک به دیگران وقت می‌ذاشتم، مثلا قسمتی از تکلیف یا ترجمه‌ی دوستی رو انجام می‌دادم یا وقت می‌ذاشتم چیزی رو بهش یاد بدم. در حالی که خودم کار داشتم، انگیزه‌م برا انجام کار اون بیشتر بود. حالا این رو می‌شه از دو جنبه بررسی کرد:

یه قسمتش اینه که دلم می‌خواسته نه نگفته باشم و اینکه اون دوست بعدا از من به نیکی و معرفت یاد کنه! یا تو موقعیت دیگه‌ای منم بتونم راحت ازش کمک بخوام. (مهرطلبی؟!)

قسمت دوم این که از کارهای خودم فرار می‌کردم چون مجبور به انجام‌شون بودم، در حالی که کار دوستم رو داوطلبانه می‌خواستم انجام بدم و موضوعش هم چیزی بوده که بلد بودم و نیازی نبوده برای انجامش انرژی خیلی زیادی -نسبت به کار خودم که چیز جدیدی بوده- بذارم. (بی‌انگیزه بودن و تنبلی؟!)

حالا، امشب تو اوج کارهای خودم (که طبق معمول آخر هفته‌ها حوصله‌ی انجام دادن‌شون رو ندارم)، دیدم دوستم که درگیر ارائه‌ی پروژه‌ی فرداشه، تو گروه گفته کسی می‌تونه تو ترجمه‌ی یه مقاله بهش کمک کنه؟ ازش خواستم مقاله رو برام بفرسته ببینم چطوریه، ولی دیدم خیلی سخت و تخصصیه و بهش گفتم ببخشید نمی‌تونم. شاید اگه وقت میذاشتم می‌تونستم، ولی فقط با نگاه کردن به صفحات زیاد و فونت ریزش چشمام شروع به سوختن کرد :| (البته یه صفحه‌شم براش ترجمه می‌کردم اوکی بود و می‌دونم که مشکل فونت با زوم کردن حل میشه!)

از نه گفتنم ناراحت نیستم، فقط دارم به این فکر می‌کنم بهتر نبود از اول بهش نمی‌گفتم؟ اینطوری ناامیدترش نکردم؟

پ.ن. البته که آدم نباید کارای خوبی رو که برای دیگران کرده هی یادآوری کنه! ولی اگه اونم یادش رفته باشه، خودم یادمه که سر یه کاری چقدر کمکش کردم و ازش جبران نخواستم.

پ.ن۲. انصافا ترجمه‌ی مقاله مسخره‌ترین کاریه که استادا از دانشجو می‌خوان :|

+ دانشجو! روزت مبارک!خنده کاش بدونیم دنبال چی هستیم و می‌خوایم چی کار کنیم! :)

  • فاطمه م_

دیروز یکی استوری گذاشته بود: میشه همچین عید قشنگی باشه و حالت خوب نباشه؟

راستش من حالم خوب نبود! دائم بین خوشحالی و ناراحتی در نوسان بودم و به خودم می‌گفتم کاش می‌موندم خونه. شاید چون صبح زود از خواب بیدارم کرده بودن و تو ماشین حوصله‌م سر رفته بود. شایدم استرس کاری رو داشتم که باید شب برمی‌گشتم تمومش می‌کردم و می‌فرستادم. هر چی بود بیشتر مواقع حالم گرفته بود و تو شلوغی فامیل هم گرچه شوخی خنده‌مو می‌کردم ولی خیلی حوصله‌ی حرف زدن نداشتم.

برگشتنی توی جاده، وسط مه و تاریکی هوا، به ذهنم رسید (به قول سولویگ تو کامنتای این پست) حسی که آدم از بارون می‌گیره به حال اون لحظه‌ش هم بستگی داره. دیروز خوب نبودم و بارون افسرده‌ترم می‌کرد.

عوضش امروز خوب بودم، خیلی خوب بودم، و بارون و هوای قشنگ بعدش حسابی سر حالم آورد. در این حد که صبح زود کلی تو دانشگاه گشتم و از برگای ریخته شده عکس گرفتم. و بعد از ظهر موقع خونه رفتن، از ذوق اینکه برگ‌ها رو جمع نکردن دوباره کمی قدم زدم و یه سری عکس دیگه گرفتم! بدم نمی‌اومد دوستی یاری کسی هم باشه با هم خش‌خش کنیم! ولی حال نداشتم به کسی زنگ بزنم چون دیدم تنهایی هم می‌تونم لذت ببرم! حتی بعدتر، دیدم هوا خوبه و یه مسیری رو تا خونه پیاده اومدم. و الان حس می‌کنم خیلی شارژم! (و دیگه باید بشینم برا میانترم پس‌فردام بخونم! :دی)

و به نظرم رسید الان مناسبه که بیام عید دیروز رو بهتون تبریک بگم! :) با تاخیر قبوله؟!

‌‌گوشه‌ای از دانشگاه!

+ شب عید، بالاخره بعد از این همه وقت نشستم پای فیلم محمد رسول الله. خب خیلی طولانیه و من فقط یه ساعتشو دیدم! ولی چقد قشنگ بود همونشم. ^_^

پ.ن۱. صحبت فیلم شد اینم بگم: فیلمی که تو پست قبل گفتم رو اتفاقی تو صف دانلودهای IDM پیدا کردم! (Nightcrawler، هنوز ندیدمش.)

پ.ن۲. داشتم پستای جمع‌شده رو می‌خوندم، دیدم دو سه نفر خدافظی کردن :/ دو روز نبودما :))

  • فاطمه م_

سلام :)

اومدم بگم استاد دوم جور شد! همون استاد پروژه کارشناسیم: بال‌زن*! و حدس می‌زنین چرا تا حالا سراغش نرفته بودم؟! چون اینم پیدا کردنش سخته تو دانشگاه! :)) حسابی سر پروژه کارشناسی اذیت شدم ولی فکر می‌کنم الان دیگه قلقش دستم اومده. و خب از لحاظ موضوعی که دوست دارم کار کنم هم خوب میشه احتمالا. (فقط الان باید امیدوار باشم وقتایی که این استاد نیست اون یکی باشه و برعکس!)

بنابراین همونطور که تو پست قبلیم گفته بودم، شیرینی آوردم براتون :)) ناپلئونیه چون صبورا جان گفت دوست داره و ما اینجا دموکراسی داریم! (نظر دیگه‌ای در مورد نوع شیرینی نداشتیم!) فقط لطفا آروم بخورید که خورده‌هاشو نریزید زمین، تازه تمیز کردم اعصاب ندارم =))

‌عکس نِتی می‌باشد!

* برا اینکه پروژه کارشناسیم یه ربطی به ربات‌های بالزن داشت. :)))

  • فاطمه م_

سلام. می‌خواستم بیام از دیروز که با الهه رفتیم کاخ سعدآباد بنویسم. ولی امروز حسابی حال خوب دیروز رو جبران کرد :/ پس با اجازه یه کم غر بزنم. سعدآباد هم محفوظه و حتما می‌نویسم ازش.

۱) امروز از اون روزهایی بود که کوچیک‌ترین صداها هم می‌رفت روی مخم. صبح تو سکوت سالن مطالعه، صدای آهنگ از هدفون یکی میومد و معلوم نبود از کجاس. بعدازظهر آخرای کلاس فیزیو، از عقب کلاس صدای کلیک کردن ماوس میومد :| و نمی‌ذاشت بخوابیم! :)) و بعدش تو تاکسی، راننده و آقای جلویی بلندبلند با هم ترکی حرف می‌زدن (و نمی‌فهمیدم چی میگن) و دو تا دختری که پیشم بودن هم بلندبلند راجع به روابط دوستی‌شون تو دانشگاه صحبت می‌کردن و بعد هم یه ساعت تعارف که کی کرایه رو حساب کنه. :|

۲) با یکی از دخترای سال بالایی یه ترم کلاس مشترک داشتم و سر امتحان حسابی اذیتم کرد. لپ‌تاپ داشتیم سر امتحان، چون یکی دو تا از سوالا با کد حل می‌شد. این کدشو از من گرفته بود و با اینکه صبحش همه رو براش توضیح داده بودم، سر امتحان -با اجازه‌ی استاد- چند بار اومد ازم پرسید که این چرا ارور داده و اینا. و خب هر بار کامل تمرکز منو به هم می‌زد. متاسفانه همچین خاطره‌ای ازش یادم مونده.

حالا، چند روز پیش بهم گفته بود که شاید خودش شنبه بیاد تهران، ولی ازم خواست اگه نیومد من برم براش کار تسویه‌حساب کتابخونه رو انجام بدم. امروز این کارو کردم و بهش پیام دادم که انجام دادم و پولش اینقدر شد. تشکر کرد و گفت حالا اگه فایل پایان‌نامه‌مو بفرستم می‌تونی بریزی روی سی‌دی، فلان فرمم پر کنی اینا رو ببری آموزش؟! اینقدر ذهنم شلوغ بود و بی‌حوصله بودم که غیرمستقیم بهش گفتم نه. کار بدی کردم؟ نمی‌شد لیست همه‌ی کارای تسویه‌ش رو از اول بگه؟! (و اینجا یاد اون خاطره افتادم.)

۳) از صبح یه دلشوره‌ی بی‌دلیل داشتم. (البته کاملا بی‌دلیل نبود ولی اون چیزی که نگرانش بودم به این میزان دلشوره احتیاج نداشت!) تا منجر شد به اینکه برقی بعد از کلاس بهم گفت که ظرفیت نداره. ده روزه منو نیم‌چه امیدوار نگه داشته که حالا بگه ظرفیت نداره. (یه احتمال کمی داد که یکی دیگه از دانشجوهاش هم بخواد دو استاده کنه. ولی دیگه نمی‌خوام منتظر جواب این بمونم.) رفتم کتابخونه برای اینکه گوشیمو بزنم به شارژ؛ و مغز خودمو. (و البته تسویه حسابی که گفتم!) دفترچه‌مو درآوردم و نوشتم که خب حالا باید چی کار بکنم و دنبال کدوم استادا برم. بعد از فیزیو رفتم سراغ یکی‌شون. فکر کنم قبلش خوابیده بود :| و با قیافه‌ی خسته‌ش بهم گفت کلا بایو کار نمی‌کنه.

فردا برم بیفتم دنبال بقیه ببینم چی میشه. (این است عاقبت کسی که اول ترم با اعتماد به‌نفس فکر می‌کنه استادش مشخصه!)

  • فاطمه م_

دیروز تو دانشگاه یه نمایشگاهی بود که پذیرایی هم داشتن: شیرینی با چایی و نسکافه و شیرکاکائو که تو اون هوا خیلی می‌چسبید! گذشت و من عصر رفتم وضو بگیرم (تف به ریا!)، دیدم دو سه تا از همون لیوان و بشقابای یه بار مصرف ریخته‌شده تو دست‌شویی/روشویی. (شما چی می‌گین بهش؟!)

واقعا مونده بودم که آخه چرا؟! مخصوصا که همون بغل یه سطل زباله بود. قبل از اینکه بریزم‌شون دور (واقعا تف به ریا! :دی)، عکس گرفتم ازش و شب فرستادم برا کانال تلگرامِ توییتر دانشگاه! خلاصه که چنین آدم فرهنگ‌سازی هستم من =)) عکسو اینجا هم می‌ذارم که فرهنگ‌سازیم کامل بشه! :دی

اولین بار بود براشون چیزی می‌فرستادم و حالا خوشم اومده :))

+ اسم و آیدی رو یه جور خط‌خطی کردم انگار چه خبره :))

پ.ن. اون یارو بود تو ورودی‌مون که می‌گفتم خیلی خودشو شاخ می‌پنداره و فعالیتش بالاس، فهمیدم آبانیه؛ هفدهم. اون یکی (دوستِ دوستام توی دانشگاه که من مجازی می‌شناسمش) هم تو کانالش نوشته بود که بیست‌ویک آبانه. تولد مربی باشگاهم هم امروز بوده، یه عده براش گل و کادو بردن! (دو ماهه نرفتم، نمی‌دونم چرا هنوز تو گروه باشگاه هستم!) حالا چرا برام جالبه کی آبانیه؟ نمی‌دونم :/ شما هم اگه براتون جالبه هم‌ماهی‌های خودتونو بشناسید، بیاید ریشه‌یابیش کنیم!

  • فاطمه م_