بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانش‌جویی» ثبت شده است

سلام :)

اومدم بگم استاد دوم جور شد! همون استاد پروژه کارشناسیم: بال‌زن*! و حدس می‌زنین چرا تا حالا سراغش نرفته بودم؟! چون اینم پیدا کردنش سخته تو دانشگاه! :)) حسابی سر پروژه کارشناسی اذیت شدم ولی فکر می‌کنم الان دیگه قلقش دستم اومده. و خب از لحاظ موضوعی که دوست دارم کار کنم هم خوب میشه احتمالا. (فقط الان باید امیدوار باشم وقتایی که این استاد نیست اون یکی باشه و برعکس!)

بنابراین همونطور که تو پست قبلیم گفته بودم، شیرینی آوردم براتون :)) ناپلئونیه چون صبورا جان گفت دوست داره و ما اینجا دموکراسی داریم! (نظر دیگه‌ای در مورد نوع شیرینی نداشتیم!) فقط لطفا آروم بخورید که خورده‌هاشو نریزید زمین، تازه تمیز کردم اعصاب ندارم =))

‌عکس نِتی می‌باشد!

* برا اینکه پروژه کارشناسیم یه ربطی به ربات‌های بالزن داشت. :)))

  • فاطمه م_

سلام. می‌خواستم بیام از دیروز که با الهه رفتیم کاخ سعدآباد بنویسم. ولی امروز حسابی حال خوب دیروز رو جبران کرد :/ پس با اجازه یه کم غر بزنم. سعدآباد هم محفوظه و حتما می‌نویسم ازش.

۱) امروز از اون روزهایی بود که کوچیک‌ترین صداها هم می‌رفت روی مخم. صبح تو سکوت سالن مطالعه، صدای آهنگ از هدفون یکی میومد و معلوم نبود از کجاس. بعدازظهر آخرای کلاس فیزیو، از عقب کلاس صدای کلیک کردن ماوس میومد :| و نمی‌ذاشت بخوابیم! :)) و بعدش تو تاکسی، راننده و آقای جلویی بلندبلند با هم ترکی حرف می‌زدن (و نمی‌فهمیدم چی میگن) و دو تا دختری که پیشم بودن هم بلندبلند راجع به روابط دوستی‌شون تو دانشگاه صحبت می‌کردن و بعد هم یه ساعت تعارف که کی کرایه رو حساب کنه. :|

۲) با یکی از دخترای سال بالایی یه ترم کلاس مشترک داشتم و سر امتحان حسابی اذیتم کرد. لپ‌تاپ داشتیم سر امتحان، چون یکی دو تا از سوالا با کد حل می‌شد. این کدشو از من گرفته بود و با اینکه صبحش همه رو براش توضیح داده بودم، سر امتحان -با اجازه‌ی استاد- چند بار اومد ازم پرسید که این چرا ارور داده و اینا. و خب هر بار کامل تمرکز منو به هم می‌زد. متاسفانه همچین خاطره‌ای ازش یادم مونده.

حالا، چند روز پیش بهم گفته بود که شاید خودش شنبه بیاد تهران، ولی ازم خواست اگه نیومد من برم براش کار تسویه‌حساب کتابخونه رو انجام بدم. امروز این کارو کردم و بهش پیام دادم که انجام دادم و پولش اینقدر شد. تشکر کرد و گفت حالا اگه فایل پایان‌نامه‌مو بفرستم می‌تونی بریزی روی سی‌دی، فلان فرمم پر کنی اینا رو ببری آموزش؟! اینقدر ذهنم شلوغ بود و بی‌حوصله بودم که غیرمستقیم بهش گفتم نه. کار بدی کردم؟ نمی‌شد لیست همه‌ی کارای تسویه‌ش رو از اول بگه؟! (و اینجا یاد اون خاطره افتادم.)

۳) از صبح یه دلشوره‌ی بی‌دلیل داشتم. (البته کاملا بی‌دلیل نبود ولی اون چیزی که نگرانش بودم به این میزان دلشوره احتیاج نداشت!) تا منجر شد به اینکه برقی بعد از کلاس بهم گفت که ظرفیت نداره. ده روزه منو نیم‌چه امیدوار نگه داشته که حالا بگه ظرفیت نداره. (یه احتمال کمی داد که یکی دیگه از دانشجوهاش هم بخواد دو استاده کنه. ولی دیگه نمی‌خوام منتظر جواب این بمونم.) رفتم کتابخونه برای اینکه گوشیمو بزنم به شارژ؛ و مغز خودمو. (و البته تسویه حسابی که گفتم!) دفترچه‌مو درآوردم و نوشتم که خب حالا باید چی کار بکنم و دنبال کدوم استادا برم. بعد از فیزیو رفتم سراغ یکی‌شون. فکر کنم قبلش خوابیده بود :| و با قیافه‌ی خسته‌ش بهم گفت کلا بایو کار نمی‌کنه.

فردا برم بیفتم دنبال بقیه ببینم چی میشه. (این است عاقبت کسی که اول ترم با اعتماد به‌نفس فکر می‌کنه استادش مشخصه!)

  • فاطمه م_

دیروز تو دانشگاه یه نمایشگاهی بود که پذیرایی هم داشتن: شیرینی با چایی و نسکافه و شیرکاکائو که تو اون هوا خیلی می‌چسبید! گذشت و من عصر رفتم وضو بگیرم (تف به ریا!)، دیدم دو سه تا از همون لیوان و بشقابای یه بار مصرف ریخته‌شده تو دست‌شویی/روشویی. (شما چی می‌گین بهش؟!)

واقعا مونده بودم که آخه چرا؟! مخصوصا که همون بغل یه سطل زباله بود. قبل از اینکه بریزم‌شون دور (واقعا تف به ریا! :دی)، عکس گرفتم ازش و شب فرستادم برا کانال تلگرامِ توییتر دانشگاه! خلاصه که چنین آدم فرهنگ‌سازی هستم من =)) عکسو اینجا هم می‌ذارم که فرهنگ‌سازیم کامل بشه! :دی

اولین بار بود براشون چیزی می‌فرستادم و حالا خوشم اومده :))

+ اسم و آیدی رو یه جور خط‌خطی کردم انگار چه خبره :))

پ.ن. اون یارو بود تو ورودی‌مون که می‌گفتم خیلی خودشو شاخ می‌پنداره و فعالیتش بالاس، فهمیدم آبانیه؛ هفدهم. اون یکی (دوستِ دوستام توی دانشگاه که من مجازی می‌شناسمش) هم تو کانالش نوشته بود که بیست‌ویک آبانه. تولد مربی باشگاهم هم امروز بوده، یه عده براش گل و کادو بردن! (دو ماهه نرفتم، نمی‌دونم چرا هنوز تو گروه باشگاه هستم!) حالا چرا برام جالبه کی آبانیه؟ نمی‌دونم :/ شما هم اگه براتون جالبه هم‌ماهی‌های خودتونو بشناسید، بیاید ریشه‌یابیش کنیم!

  • فاطمه م_

از صبح دانشگاه بودم و بعد از اینکه هیچ‌کدوم از کلاسای صبحم تشکیل نشدن (ماهی خبر داده بود، برقی نه)، رفتم کتابخونه پای تمرین شبیه‌سازی کلاسِ همین برقی، که باید جمعه شب تحویلش می‌دادم و الان به ازای هر روز داره ۰.۲۵ کم میشه ازش! =)) (نمی‌دونم از چند نمره! :دی) وسط کد زدنا هم میومدم اینجا و ۳۷ تا ستاره‌ای که جمع شده بود رو می‌خوندم :)

بعدازظهر یه قسمت رو از یکی از دوستام سوال کردم و بحث کردیم، آخرش کد اون قسمتو فرستاد که بفهمم چی میگه. تمرین‌مون اینطوریه که چندتا پارامتر می‌خواد اولش، که برا هر دانشجو یه سری عدد خاصه. اولِ کد دیدم خودش و همسرش* دو تا case تعریف کردن که پارامترهاشون رو جدا کنن، و طبیعتا بقیه‌ی کد برا جفتشون مشترک بود. بعد من اونجا نشسته بودم تنهایی تو سر خودم و متلب می‌زدم، اَه! :))) شیطونه می‌گفت پارامترای خودمو بزنم اول همون کد، بفرستم بره :))

خلاصه از صبح همینجوری بارون میومد و منم مونده بودم دانشگاه تا حدود شیش و نیم. حالا برگشتنی تاکسی گیر نمی‌اومد که :)) بالاخره سوار شدیم و یه آقا جلو نشست، من و دو تا آقای دیگه عقب. راه که افتادیم آقا جلوییه برگشت معذرت‌خواهی کرد ازم که حواسش بهم نبوده و رفته جلو نشسته ^_^ من معمولا با این مسئله‌ی جلو عقب نشستن مشکلی ندارم ولی خوشم اومد از رفتارش :)) (سن بابامو داشت ضمنا :دی)

* تو این پست، اشاره‌م به اینا هم بود :))

پ.ن. دیشب رفته بودیم تئاتر، وسط جمیعت دو تا از استادا رو دیدم :)) تیپ‌شونم یه جوری بود که انگار مستقیم از دانشگاه اومدن =)) وارد سالن که شدیم دیگه ندیدم‌شون، تا امشب که تو پیج یکی از بازیگرا یه کلیپ دیدم از تشویق تماشاگرا، یهو اون دو تا رو تو ردیفای جلو تشخیص دادم :))

     + همه میرن تئاتر و کنسرت چهار تا آدم معروف می‌بینن، من اونجا هم استادامو می‌بینم :|

  • فاطمه م_

حرف زدن با دکتر ماهی این حسو بهم میده که هیچی بارم نیست. مخصوصا امروز که اتفاقی دیدمش و مجبور شدم تا جلو در دانشگاه دنبالش بدوم و در حالی که سعی می‌کردم خودمو بهش برسونم، خلاصه‌ی حرفای تو ذهنم رو بگم. احساس می‌کردم تو اون وضعیت خیلی دارم تقلا می‌کنم برا جمله بندی‌هام! :/ تهش بهم گفت باز برو مقاله بخون. میگه من می‌خوام با هم موضوع انتخاب کنیم. راست میگه، ولی کاش یه کم بیشتر جهت بده!

فردا دیگه بااایددد برم سراغ دکتر برقی* (:|) ببینم اصن یه نصفه ظرفیت داره یا اول ترم یه چیزی رو هوا بهم گفته و منو یادش رفته. (از بس خودم نرفتم سراغش که اول از جانب ماهی مطمئن بشم.)

دو جلسه پیش ماهی سر کلاسش پرسید کیا با نرم‌افزار opensim کار کردن، گفتم من؛ یه ذره سر پروژه‌ی فلان درس. بعد توضیح دادم یه کم، چشماش چهار تا شد گفت فلان چیز نبود؟ گفتم نه همین بود. در واقع اصلا یادم نمی‌اومد اون قسمت پروژه رو تو این نرم‌افزار چی کار کردیم، توضیحم که می‌دادم فقط کارای قبلشو گفتم. اون اسم رو از اینجا یادم مونده بود که چند روز پیش گوشه‌ی جزوه‌ی بیومکانیکم دیده بودمش. بعد از کلاس شک کردم رفتم دوباره نگاه کردم دیدم open flow بوده. و بعدا فهمیدم چقد کار opensim فرق داره با این و چرا اصن تو خواستی خودی نشون بدی سر کلاس؟ :)) خوب شد اول کلاس بود و هنوز همه نیومده بودن... ولی همین‌جا وایسا! تموم شد رفت، نباید بذارم این حس، اعتمادبه‌نفس‌مو بگیره. تازه دارم میفتم رو دور سوال پرسیدن و این برام خوبه، حتی اگه چرت بپرسم.

* دکتر برقی؛ به این علت که اکثرا درسای برقی ارائه میده! مکاترونیک، کنترل و قس علی هذا.

** ماهی برق‌دار؛ از این جهت که پروژه برداشتن با این دو نفر چه شود :|

‌‌

پ.ن. شنبه‌ی دیگه میان‌ترم فیزیولوژی دارم و هنوز منتظرم یکی بیاد بشینه یادم بده :| جمعه هم دِدلاین تحویل دو تا تکلیف شناسایی سیستمه (با برقی!) و راستش خوشحالم این بهانه‌ها رو دارم که جمعه جشن عقد یه دوستی رو نرم :/

  • فاطمه م_

سلام.

فرارسیدن ماه پر خیر و برکت آبان رو خدمت‌تون تبریک میگم! آرام

از زیبایی‌های امروز می‌تونم به این اشاره کنم که بالاخره استادْ ماهی پیدا کردم! [گفتم بذار قبل خونه رفتن یه سر برم کتابخونه. رفتم دیدم اون دو تا پسرا اونجان. ارشده از دور بهم اشاره کرد که بیا بیا! رفتم رفتم! و وقتی رسیدم خانوم منشی به پسره گفت براش سوت می‌زنی؟! =)) و بالاخره کارم تا حدودی راه افتاد ولی آیا اگه نمی‌رفتم اونا بهم خبر می‌دادن؟ نمی‌دانم!]

دیگه اینکه یه غروب زیبا داشتیم که عکس نیم ساعت قبلشو این پایین می‌ذارم! (ای ساختمون‌های مزاحم! :(( )

و نکته‌ی زیبای بعدی اینکه پرسپولیس از سد السد گذشت (تیتر روزنامه‌ طور!) و رفت فینال جام قهرمانان! :) و الان که دارم اینو می‌نویسم، از بیرون صدای بوق ماشین‌هایی میاد که دارن از استادیوم برمی‌گردن.

امید است که باقی روزهای ماه هم برای همه‌مون همینطور خوب و قشنگ بگذرن. ^_^

پ.ن. بیاین برا این ارشده هم یه اسم بذاریم، ظاهرا زیاد می‌خوام درباره‌ش بنویسم :/

+ دیروز تو اتوبوس کنار یه دختره نشسته بودم و هر دو مون داشتیم تو گوشیامون کتاب می‌خوندیم. اون داشت چیزی که می‌خوند رو با خودش زمزمه می‌کرد و تند هم می‌خوند جوری که نمی‌شد فهمید چی می‌گه. همه‌ش وز وز صداش میومد :)) این دیگه چه مدل کتاب خوندنه که بعضیا دارن؟ :))

  • فاطمه م_

دکتر ماهی (دیگه اسمش همین باشه اینجا :دی) سه جلسه‌س نیومده. شنبه که دیگه خبر هم نداده بود نمیاد! امروز با یکی از آقایون همکلاسی که دانشجو دکتراس، و یکی دیگه از پسرای ورودی‌مون که اونم می‌خواد باش پروژه برداره، رفتیم کتابخونه سراغشو بگیریم. طبیعتا نبود. منشیش همدردی کرد باهامون، از دو نفرمون شماره گرفت و گفت هر وقت اومد برامون ازش وقت می‌گیره (ببین چه گیری افتادیم‌ها!). بعدم گفت فردا دیگه کلاسشو میاد. البته در پایان ذکر کرد که هیشکی از یه دقیقه بعد دکتر خبر نداره =)))

موقعی که داشتیم از دانشکده می‌رفتیم کتابخونه و برمی‌گشتیم، تو مدتی که شاید پنج دقیقه هم نشد، این دو تا پسر مخ منو خوردن از بس که راجع به پروژه‌هایی که تا حالا انجام دادن و قراره بدن حرف زدن.

خودم دارم حس می‌کنم که نسبت به کارشناسی از نظر پیگیری و انجام دادن کارهای درس‌ها خیلی بهتر شدم و سر کلاس‌ها هم فعال‌ترم. ولی همچین وقتایی این حس بهم دست میده که چقد یه عده تو زمینه‌های مختلف کار کردن و کاش منم تو کارشناسی فعال‌تر بودم.

تو دو تا از تابستون‌های کارشناسی دو تا دوره‌ی مربوط به رباتیک رفتم و آخر هر دو، استادهاشون (که از سال بالایی‌های خودمون بودن) بهمون گفتن بعدا با همین گروه پروژه انجام میدیم و ربات و مقاله و این کارا. ولی هیچ‌کدوم پیگیری نکردن بعدش... یا شاید ما پیگیری نکردیم :)

با این وجود، بین بچه‌های ورودی جدید چیزایی هم هست که بیشتر از بعضیا بلد باشم. مثلا امروز یه تیکه‌هایی از متلب* رو به دو تا از بچه‌ها یاد دادم. (صادقانه بگم؛ عصبی میشم از اینکه بخوام یه ساعت یه سری بدیهیات -از دید خودم- رو توضیح بدم! :/ بعد یه بار یکی بهم می‌گفت بهت میاد یه معلم مهربون باشی :| )

خلاصه میگم کاش بتونم فعال‌تر شم و هم اینکه زودتر استادم رو قطعی و موضوعمو مشخص کنم.

* متلب نام نرم‌افزاری است و طبیعتا با مطلب متفاوت می‌باشد!

پ.ن. قرار شده اگه خبری شد و منشی دکتر به من زنگ زد، من به اون دو تا بگم. شیطونه میگه نگم :))

پ.ن۲. این پسر ارشده دیگه زیادی فعاله. هر چی پوستر همایش و نمایشگاه هست می‌فرسته تو گروه. هر کی هم سوال تخصصی می‌پرسه یه پای جواب دادنش ایشونه. رو اعصابه :/

  • فاطمه م_

استادی که می‌خوام باهاش پروژه بردارم مثل ماهی می‌مونه :| از این جهت که لیز می‌خوره میره و بعد از کلاسش دیگه نمی‌شه پیداش کرد. معمولا هر ساعتی هم که میگه بیا، میریم می‌بینیم نیست :|

امروز کمی بعد از اینکه نه تو کتابخونه پیداش کردم نه تو دفترش، رفتم پیش دوستام و گفتن ما الان دیدیم رد شد (به سمت خارج دانشکده). بدو رفتم کتابخونه و از نگهبان پرسیدم دکتر اومدن؟ گفت نه، و من شنیدم آره :| و ضایع شدم =)) 

اینطوری بخواد پیش بره از استاد پروژه کارشناسیمم بدتر میشه و باید برم سراغ یکی دیگه :|

نتیجه‌ی اخلاقی: با استادی که مسئولیت زیاد داره پروژه برندارید!

+ سه چهار ماه بود نرفته بودم سالن مطالعه‌ی کتاب‌خونه. و به محض اینکه وارد شدم یاد روزای مزخرفی که برا کنکور و پروژه‌م میومدم افتادم. یکی هم نشسته بود پشت میز همیشگیم :((

+ این چند روز برا بیشتر درسا گروه زده شده و به گروه ورودی‌هامون هم اضافه شدم (دیدی گفتم گروه زدن منو اد نکردن؟ :دی) و خلاصه که دیشب کلی عکس پروفایل جدید بود برای دیدن :)) (اعتراف کنید شما هم همین‌قدر فضولید :/ )

  • فاطمه م_

+ نشستم اولین تکلیف دوره‌ی ارشدو خودم حل کردم :)) ینی تو کارشناسی از یه جایی به اینور خیلی وقتا بحث بلد نبودن نبود، حال نداشتم حل کنم که از رو بچه‌ها می‌نوشتم :دی

+ چرا اینا که درون دانشکده‌ای ازدواج می‌کنن اینقد میرن تو برق؟ اگه یه بار جدا از هم تو دانشگاه رویت بشن امتیاز از دست میدن یا چی؟ :)) نمی‌خوان یه کمی هم دوستای قدیمی‌شونو تحویل بگیرن؟ (حسودم خودتی :| )

+ امروز تو اتوبوس یه دختره داشت برا دوستش قضیه‌ی خودکشی یه پسره رو تعریف می‌کرد. خیلی تلخ بود. می‌گفت دوستش که هم‌خونه‌ی طرف بوده خونه رو فروخته. میگه دیگه خواب نداره. میگه تا میاد چشم بذاره رو هم، صدا خنده‌ی طرف می‌پیچه تو گوشش. :(

  • فاطمه م_

امروز رفته بودم دانشگاه دنبال گرفتن یه نامه که برای ثبت نام ارشد لازمه. (معمولا همینقد دقیقه نودی‌ام :دی) بعدش رفتم پیش دوستم که دفاع داشت. روز پروژه‌ی دانشکده برق و کامپیوتر بود و همه‌شون تو محوطه‌ی دانشگاه جمع بودن و پوستر زده بودن و برای داورا ارائه می‌دادن.

ارائه‌هاشون که تموم شد، همراه با یه دوست دیگه رفتیم آمفی تئاترشون که پروژه‌های برترو اعلام کنن. یه تعداد رو دانشکده انتخاب کرده بود (از جمله پروژه‌ی همون دوستم)، و یه تعداد هم چند تا شرکتی که اومده بودن بازدید.

مجری که داشت اسم این شرکتا رو می‌گفت، تپسی رو هم اسم برد. من برگشتم به دوستم گفتم این تپسی هم همه جا هست :)) یهو از ردیف جلو یه آقایی برگشت خیلی بد نگاه کرد :| من آروم‌تر به دوستم گفتم: ناراحت شد؟ :)) زیادی بلند گفتم؟ :)))

گذشت تا نماینده‌های شرکتا رو صدا کردن برا اعلام برنده‌ها. و موقعی که همون آقا به عنوان نماینده‌ی تپسی پاشد رفت بالا، همزمان منم تو صندلیم رفتم پایین =))

آیا فکر می‌کنید من از این داستان درس گرفتم که بلند به اشخاص حقیقی و حقوقی تیکه نندازم؟ دو دقیقه بعدش که گفتن تپسی جایزه‌شو بعد از مراسم میده، باز برگشتم به دوستم گفتم این تپسی می‌خواد بپیچونه :)) و یهو به ذهنم رسید نکنه این دفه اون خانومه که همراه آقاهه بود، برگرده یه چیز بگه :))

که بخیر گذشت و متواری گشتیم! :))

آخرشم فهمیدیم جایزه‌شون سی تا کد تخفیف تپسی بوده. :/

پ.ن. پیش زمینه‌ی ذهنیم یکی از بچه‌هاشون بود که می‌دونستم یه مدت تو تپسی بوده، به‌علاوه‌ی یکی از استادا که امروز دوستم تعریف می‌کرد.

پ.ن۲. تبلیغشونو گذاشتم تو عنوان که از دلشون دربیارم :دی

+ اون وسطا یه سر رفتم دانشکده‌ی خودمون دنبال یکی از استادا، که باز هم نیومده بود :| میگن تلفن و پیامم جواب نمیده ://

  • فاطمه م_