بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

‌‌

اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
‌(توضیح بیشتر در پست اول)


و اما سعد آباد!

چهارشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۳۶ ب.ظ

یک. جمعه ۲۵ آبان، ساعت هفت و نیم صبح:

- سلام. بیداری؟

+ سلام! بلی!

- چه بارونیه :))

+ یعنی نریم؟ :)))

- چرا بابا بریم حال میده :))

(حقیقتش قصد کنسل کردن نداشتم و فقط پیام داده بودم که مطمئن شم بیداره، ولی اون جمله‌ی "بریم حال میده" رو با شک گفتم. خوشحالم بهم ثابت شد که واقعا حال میده!)

دو. هوا عالی بود! گرچه بارون شدید بود ولی کلاه کاپشنم کافی بود و چتر رو فقط برای این گرفته بودم که گوشیم موقع عکس گرفتن خیس نشه! :)) از درس و دانشگاه و این روزامون حرف می‌زدیم و هر جای خاصی تو محوطه می‌دیدیم می‌ایستادیم و عکس می‌گرفتیم. خوبیش این بود که زود رفته بودیم و خلوت بود هنوز. موقع برگشتن می‌دیدیم تو همون جاها کلی آدم ایستادن که عکس بگیرن!

سه. موقعی که قدم می‌زدیم، متوجه یه خونواده شدم که بچه‌های کوچیک‌شون جلوتر از خودشون با خنده و یه خوشحالی خاصی می‌دویدن. و چی قشنگ‌تر از دیدن شادی بچه‌ها؟ :)

چهار. از سعدآباد تا تجریش پیاده برگشتیم. اینجا حرفامون جدی‌تر شده بود. در واقع بیشتر الهه حرف می‌زد و من هی وسط حرفاش می‌گفتم وایسا از اینجا هم یه عکس بگیرم :)) (ولی گوش می‌دادم باور کنید :)) )

 

پنج. تجریش که رسیدیم گفتیم یه سر بریم امام‌زاده صالح (ع). منتظر موندیم تا یه آقایی یه کیف بزرگ پر از چادر آورد و یکی یکی اینا رو درآورد و خانوما هم یکی یکی چادر برمی‌داشتن تا بالاخره به ما هم رسید. بعد که وارد محوطه شدیم یه‌دفه گفتم من حال ندارم کفشامو دربیارم، تو برو زیارت کن و بیا. (کفشام حسابی خیس و گِلی شده بودن.) که الهه گفت بیخیال منم نمیرم! و مستقیم از اون یکی در خارج شدیم! می‌خوام بگم پروسه‌ی چادر گرفتن شاید پنج دقیقه طول کشید ولی کلا یه دقیقه تو محوطه‌ی امام‌زاده بودیم! :))

شش. صبح که یه کم زودتر رسیده بودم، جلو متروی تجریش چتر قیمت کردم (چتر تاشو ندارم که راحت تو کیف جا بشه). ولی چون یه چتر همراهم بود، نخریدم که دستم سنگین نشه. برگشتنی کمی تو بازار تجریش گشتیم و دوباره یه جا چتر قیمت کردم ببینم اختلاف دارن یا نه. بعد جالبه که جای من الهه چتر خرید! (از اون روز دیگه تهران بارون نباریده و کارشناسان هواشناسی پیش‌بینی می‌کنن به‌زودی وارد یه دوره‌ی خشکسالی خواهیم شد! :دی)

هفت. آذر پارسال با یکی از تورهای دانشگاه رفته بودم یه جنگلی تو شمال. اینقدر اون تجربه رو دوست داشتم که امسال از اول پاییز برنامه‌هاشون رو جدی‌تر چک می‌کردم که یه جنگل برم باز. و هر بار جور نمی‌شد. خدا رو شکر محوطه‌ی کاخ سعد آباد همون حسی که از پاییز می‌خواستم رو بهم منتقل کرد و از الان می‌تونم پیگیر برنامه‌های کویر رفتن‌شون باشم! :دی

+ الهه، از خوبای بیان! و از دوستای مجازی که خوشحالم مدتیه دوست حقیقیم هم شده. 

  • فاطمه م_

عکس‌دار

پاییز

نظرات (۱۱)

انشالله همیشه شاد باشین
پاسخ:
شما بیشتررر ؛-)
قبول نیست :( چرا من رو نبردین :|
پاسخ:
چون مشهد بودی؟
نمی‌دونم الهه پست گذاشته بود، من اعلام آمادگی کردم :))
جات خالی بود :-*
همیشه به شادی و تفریح :)
پاسخ:
همچنین شما :)
  • جناب منزوی
  • منظر فوق العاده بود.
    مثل این می مونه کاغذ رنگی پخش کرده باشید رو زمین :)
    دوستیتون مستدام :)
    پاسخ:
    آره واقعا خیلی قشنگ و چشم‌نواز بود :)
    ممنونم :)
  • صبورا کرمی🦄
  • بی تلبیتا :((
    پاسخ:
    :((((
    چترشونو گم و گور کنید خب!
    پاسخ:
    بهش دسترسی ندارم فعلا. ولی چشم :)) 
    منظره زیبایی رو توی قابت در اوردی :)
    وب خوبی (الهه)هم معرفی کردی .چنتا مطلبش رو خوندم دوست داشتم.
    + بابت ایدی هم ممنون . پیجشون رو دیدم . از نگاه بدبینم به اینستا کاسته شد.

    همیشه شاد باشی
    پاسخ:
    ممنون از نگاهت :)

    + خب خدا رو شکر :)
    تا باشد از این شادی های پاییزی :)
    چقدر خوبه این عکس 
    پاسخ:
    همینطور برای شما :)
    ممنونم :)
    حس و حال پاییز .....
    چی بهتر از هوای عالی....


    همیشه شاد باشید.
    پاسخ:
    خیلی خوبه این هوای پاییزی :)

    ممنون همچنین :)
    منم یه دوست وبلاگی هم سن و سال می خوام که این مدلی باهاش برم بیرون حال کنم :(

    +به روی خودش نمی آورد که بیشتر از همراه، لنگ اجازه ولی ست، آن هم از نوع کتبی اش.
    پاسخ:
    من تقریبا همسن تو که بودم، یه دوست وبلاگی داشتم که یه جورایی همشهری دراومد. اهواز دیدیم همو، با همراهی مادرهامون :))) دختر بودا :)) ولی خب هم می‌خواستن مطمئن باشن هم اینکه جفتمون خیلی اهوازو بلد نبودیم. یادمه فقط نشسته بودیم تو پاساژ حرف می‌زدیم با هم :)) 
    ولی بعد از یه مدت حتی همون دوستی مجازی هم قطع شد :دی

    ( به نظرم اون گروه مربوط به نشر افق که توش هستی خیلی چیز خفن‌تر و جذاب‌تریه.)
    به به عجب جایی رفتین.
    خوش به حالتون. ان شا الله که همیشه شاد باشین.
    خدایا به ما نیز از این دوستان مجازی که حقیقی می شوند عنایت بفرما.
    پاسخ:
    جای شما خالییی :-*
    خدایا به همه عطا بفرما، آمین.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی