بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

‌‌

اسم وبلاگ از عنوان کتاب "اتاقی از آن خود"ِ ویرجینیا وولف برگرفته شده.
‌(توضیح بیشتر در پست اول)


چقد بارون اومد ولی :)

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۳۳ ب.ظ

از صبح دانشگاه بودم و بعد از اینکه هیچ‌کدوم از کلاسای صبحم تشکیل نشدن (ماهی خبر داده بود، برقی نه)، رفتم کتابخونه پای تمرین شبیه‌سازی کلاسِ همین برقی، که باید جمعه شب تحویلش می‌دادم و الان به ازای هر روز داره ۰.۲۵ کم میشه ازش! =)) (نمی‌دونم از چند نمره! :دی) وسط کد زدنا هم میومدم اینجا و ۳۷ تا ستاره‌ای که جمع شده بود رو می‌خوندم :)

بعدازظهر یه قسمت رو از یکی از دوستام سوال کردم و بحث کردیم، آخرش کد اون قسمتو فرستاد که بفهمم چی میگه. تمرین‌مون اینطوریه که چندتا پارامتر می‌خواد اولش، که برا هر دانشجو یه سری عدد خاصه. اولِ کد دیدم خودش و همسرش* دو تا case تعریف کردن که پارامترهاشون رو جدا کنن، و طبیعتا بقیه‌ی کد برا جفتشون مشترک بود. بعد من اونجا نشسته بودم تنهایی تو سر خودم و متلب می‌زدم، اَه! :))) شیطونه می‌گفت پارامترای خودمو بزنم اول همون کد، بفرستم بره :))

خلاصه از صبح همینجوری بارون میومد و منم مونده بودم دانشگاه تا حدود شیش و نیم. حالا برگشتنی تاکسی گیر نمی‌اومد که :)) بالاخره سوار شدیم و یه آقا جلو نشست، من و دو تا آقای دیگه عقب. راه که افتادیم آقا جلوییه برگشت معذرت‌خواهی کرد ازم که حواسش بهم نبوده و رفته جلو نشسته ^_^ من معمولا با این مسئله‌ی جلو عقب نشستن مشکلی ندارم ولی خوشم اومد از رفتارش :)) (سن بابامو داشت ضمنا :دی)

* تو این پست، اشاره‌م به اینا هم بود :))

پ.ن. دیشب رفته بودیم تئاتر، وسط جمیعت دو تا از استادا رو دیدم :)) تیپ‌شونم یه جوری بود که انگار مستقیم از دانشگاه اومدن =)) وارد سالن که شدیم دیگه ندیدم‌شون، تا امشب که تو پیج یکی از بازیگرا یه کلیپ دیدم از تشویق تماشاگرا، یهو اون دو تا رو تو ردیفای جلو تشخیص دادم :))

     + همه میرن تئاتر و کنسرت چهار تا آدم معروف می‌بینن، من اونجا هم استادامو می‌بینم :|

  • فاطمه م_

دانش‌جویی

نظرات (۸)

  • جناب منزوی
  • همین هم نعمته که اساتید رو دیدید، باید شکرگزار باشید :))
    پاسخ:
    الحمد لله، ولی کاش اون استادیو می‌دیدم که همه‌ش دنبالشم، نه استاد داور پایان‌نامه‌ی کارشناسی‌مو =))) 
    بمب انرژی شمایی:))
    پاسخ:
    مسخره می‌کنید؟ :)) 
    تو باید همه جا اساتید رو زیارت کنی تا درسها یادت نره 😁😁
    پاسخ:
    عجب گیری افتادیما😁 :))
    نه،کاملا جدی گفتم،وبلاگتون انرژی خوب ساطع میکنه:)
    پاسخ:
     اولش این پستو تو کتابخونه نوشتم و خیلی غر زده بودم، بعد شب میزان غر و ناله‌شو آوردم پایین و پستش کردم. پس خدا رو شکر یه انرژی‌یی داشته. :) مرسی :)
    چه آقای محترمی بودن :)
    می خوان دلت تنگ نشه واسشون، حضورشون رو یادآوری می کنن ؛))))))

    پاسخ:
    آره :)
    چرا نمی‌فهمن دانشجوها دلشون براشون تنگ نمیشه؟ :)) 
    منم یه بار تو تاکسی همین موقعیت برام پیشم اومد، و البته من خیلی معذب می شم. جلوییه گفت می خواید بیاید جلو؟ منم سر تعارف و این که احتمالا دوباره می گه، گفتم ممنون، اونم برگشت به جلو نگاه کرد :/

    +حالا کنسرت کی رفته بودی بلا؟ 
    پاسخ:
    اوه :)) در مورد من اینطور بود که ماشین دیگه راه افتاده بود ینی حتی حالت تعارف هم نداشت :دی

    + تئاتر بود. بینوایان با اجازه‌ت ؛-)
    :)
    پاسخ:
    :)
    وااای درساتون سخته نه ؟!


    چه رفتار باحالی .....




    شاید چون خیلی به درس و دانشگاه فکر میکنی...
    پاسخ:
    خیلی سخته :))) مخصوصا همین درسی که ازش نوشته بودم خیلی سنگینه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی