بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

در ادامه‌ی استقلال!

پنجشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۳ ق.ظ

تو پست دیشب من اولش یه چیزای دیگه هم نوشته بودم که پاکشون کردم :)) یه تیکه‌ش درباره‌ی یکی از دوستام بود که خیلی به نظرم آدم مستقلی میاد. نکته‌ی جالب اینکه یکی دو ساعت بعد از پستم، بهم پیام داد و شروع کردیم به صحبت کردن.

یه کم حالش گرفته بود. می‌گفت شرایطش سخت شده و طوریه که فقط خودشه و خودش.

بهش گفتم که امروز ذهنم درگیر این وابستگی خودم شده بوده و خیلی وقتا تو رو می‌بینم غبطه می‌خورم بهت :) گفتم که مطمئنم هر چی باشه از پسش برمیای.

متقابلا اونم گفت تو یه سری مسائل دیگه (که داشتیم راجع بهش حرف می‌زدیم) اونم بارها خواسته جای من باشه. بهم گفت که هر کی راه خودشو میره، خودمو دست کم نگیرم و این حرفا.

آخرش فک کنم حال جفتمون بهتر شد. فک کنم گاهی که درگیر مشکلای زندگی یا ضعف‌هامون می‌شیم، لازمه به خودمون یادآوری کنیم (یا کسی باشه که یادمون بیاره) که اگه یه جا مشکل داریم، تو خیلی زمینه‌های دیگه خوبیم. که ممکنه حواس‌مون بهشون نباشه ولی بعضیا حسرت همونا رو بخورن. اون نقاط قوت رو یادمون نره :)

پ.ن. امروزم زنگ زد و با هم اول رفتیم کهف‌الشهدا و بعدش شهرکتاب، و حالمون بهترتر شد! ^_^

+ پستو که ویرایش می‌کنیم دوباره ستاره‌ش زرد میشه، نه؟ به‌هرحال به نظرم پستی جدا می‌طلبید :)

  • فاطمه م_

در باب ِ

نظرات (۴)

  • جناب منزوی
  • خدارو شکر که حالتون خوب شد :)
    فک نکنم زرد بشه باید بذارید تو قسمت انتشار در آینده و عملاً دوباره منتشر کنید
    حالتون همیشه خوب باشه
    پاسخ:
    بله، ممنون :) همچنین شما

    عجب، پس اون دسته از دوستانی که یه پست مشخص‌شون صد بار میاد تو لیست وبلاگای به‌روز شده همچین کاری می‌کنن. :/
  • جناب منزوی
  • میشه گفت دقیقاً :)
    پاسخ:
    :)))
  • صبا صبوحی
  • بقول اون شاعره :بسا کسا که به حال تو ارزومندند:)

    پ.ن:مصرع اولش یادم نبود 
    پاسخ:
    دقیقا!
    مهم همین مصرع دومشه :)
    آهان، ببین، منم داشتم به همین فکر می کردم.
    مثلا من از همون بچگی، هیچ کس جایی نبردتم. همه جا رو خودم رفتم و خودم برگشتم و این کار هم باعث شده اعتماد به نفسم بره بالا هم ترسم تا حدودی بریزه.
    اما باورت می شه که من از بچگی آرزو داشتم یه بار مامان یا بابام ببرنم یه جایی، مثلا مدرسه یا کلاس زبان؟
    نه این که کلا من رو مقل علف هرز ول کرده باشنا، نه، اما خب خیلی نادر بوده و هست که من رو جایی ببرن و بیارن. مثلا اگه دیگه خیلییی دور باشه، یا هوا خیلی سرد یا تاریک باشه و...
    خودمم و خودم.
    پاسخ:
    دمت گرم بابا :)
    می‌فهمم چی میگی. آدم یه وقتا هم اینطوری دلش می‌خواد.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی