بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

بلاگی از آنِ خود

همون خوشحال سابق (و کنونی!)

۲ مطلب با موضوع «پِلی لیستم» ثبت شده است

یکی از مسائلی که تازگی خیلی درگیرشم، استقلال داشتنه. یا در واقع استقلال نداشتن.

احساس می‌کنم تو این سن دیگه لازمه تو یه مواردی مستقل شده باشم. خودمو با دوستام و دور و بریام مقایسه می‌کنم و می‌بینم تو یه سری مهارتایی که اونا خیلی بهتر از من بلدن، من هنوز وابسته‌ی خونواده‌م. شاید تک‌تکشون موارد خیلی مهمی نباشن، ولی جمع که بشن به موقعش خوب می‌تونن حس بی‌عرضگی به آدم بدن.

خب خیلی مواردش تقصیر خودمه که کم وقت گذاشتم و سمت‌شون نرفتم. در مورد بعضیا هم حس می‌کنم از سمت خونواده بیشتر بهم استرس داده شده تا فرصت و اعتمادبه‌نفس. که احتمالا باز تقصیر خودمه که اینقد اعتمادبه‌نفسم پایینه!

البته الان چند وقتیه که جدی‌تر شدم و دارم کم‌کم بهتر میشم! ولی بازم نمی‌تونم از خودم راضی باشم...

چند روز پیش داشتم با یکی از دوستام راجع به پیاده‌روی اربعین حرف می‌زدم. اون قراره با همسرش بره. بهش گفتم من خونواده‌م با اینکه اردوهای جمعی مدرسه و دانشگاه یا سفرای یه روزه با تور دانشگاه رو راحت اجازه می‌دن، ولی فک نکنم اینو اجازه بدن تنها برم (که خب تا حدی منطقی هم هست) و حتی مطرح کردنشم برام یه کم سخته. می‌دونی چی گفت؟ گفت ازدواج کنی دیگه راحت میشی!

قضیه اینه که من دلم نمی‌خواد صرفا به خاطر مستقل شدن برم ازدواج کنم! (که اونم خودش یه سری مسئولیت‌ها و شاید محدودیت‌های خودشو داره.) و اصلا فکر می‌کنم اینکه یه آدم (چه دختر چه پسر) بخواد برای فرار از تنهایی، وابستگی یا این‌جور چیزا ازدواج کنه، اگه وضعشو بدتر نکنه بهترم نمی‌کنه. این چیزا رو هر کس اول از همه باید بتونه با خودش حل بکنه...

+ این پست در حال گوش دادن به آلبوم «کجا باید برم» روزبه بمانی نوشته شد، و شاید بخشی از فاز ناله‌ی حاکم بر پست تحت تاثیر فاز غمگین آهنگا باشه! :))

+ اندازه‌ی فونت همینطوری خوبه یا این اندازه باشه بهتره؟

  • فاطمه م_

لحظه‌هایی توی زندگی پیش میان که حس عمیقی از آرامش، شعف، و حتی غم با خودشون میارن. برای من چنین لحظاتی اکثرا وقتی پیش میان که تنهام یا اگر با جَمعم، به خودم میام و می‌بینم که چند لحظه‌ای از جمع جدا شدم و رفتم تو خودم.

مثل دو سال پیش مشهد، که تنهایی رفته بودم حرم. یا اون آرامش عجیبی که هفت-هشت سال پیش تو شلمچه بعد از نماز مغرب و عشا، موقع برگشتن پیدا کردم. (و شاید چیز زیادی از این سفرا یادم نمونده باشه، ولی اون حس خاص هنوز یادمه.) یا مثل اون شب اوایل زمستون، که جزوه‌به‌دست و با استرس دو تا امتحان فردا از اتوبوس پیاده شدم، و بعد با یه نرگس خریدن از سر چهارراه، تا خونه حال خیلی بهتری پیدا کردم.

یا بعضی صبحای زودِ پارسال که با طلوع خورشید می‌رسیدم دانشگاه، و گاهی از پشت پنجره‌ی سالن مطالعه، از بالا اومدنش از لابه‌لای ابرها عکس یا تایم‌لپس می‌گرفتم و بعدا بارها با دیدن‌شون باز ذوق می‌کردم. از طرفی حس غریب موقع دیدن غروب، یا شب‌هایی که میرم پشت پنجره و می‌بینم ماهِ کامل بین کلی ابر نشسته و ممکنه یه ربع بشینم آسمون رو نگاه کنم...! تجربه‌ی جنگل رفتن پارسال، یا کوه رفتن‌هایی که گرچه با دوستانه، ولی لحظه‌های تنهایی خوبی اون وسط پیدا میشه... باعث میشه فکر کنم شاید به جز معنویت، این آرامش بیشتر در مواجهه با طبیعته که برای آدم پیش میاد.

در کنار این قضیه گاهی فکر می‌کنم چیزی که خیلی از لحظات زندگی کم دارن یه آهنگ پس‌زمینه‌س! شده تو یه موقعیت حس کنید اینجا فلان آهنگ رو می‌طلبه؟ :) به نظرم رسید آهنگ زیر، نماینده‌ی خوبیه برای پس‌زمینه‌ی اون مدل لحظات خاصی که به چندتاشون اشاره کردم:

🎧 Secret Garden - Theme from the Mermaid Chair

پ.ن. این پست برای آهنگ ششم چالش نوانگاری رادیوبلاگی‌ها نوشته شده. (بضاعتمون همین بود :دی) ممنون از مهناز و الهه که منو دعوت کردن. (حقیقتش کلی ذوق کردم که بعد از مدت‌ها به چالش دعوت شدم!) من هم از الانور و نار خاتون دعوت می‌کنم که اگه دوست داشتن بنویسن.

  • فاطمه م_